خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیم#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و سوم خودم و رسوندم پایین. نفهمیدم چطوری رفتم. سریع رفتم بالای سر اون آدمی که تیرخورده بود. دیدم یه لباس کارگر ساختمونی تنش هست. به خانم محافظی که بود گفتم چرا زدیش؟گفت:_ایشون با اسلحه داشتن می اومدن سمت ما. تا خواستم به برادرا بیسیم بزنم درماشین و باز کردند، منم مجبورشدم شلیک کنم.مات موندم. توی دلم گفتم ای

برچسب: نویسنده: الینا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:42

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و چهارم

دیدم تلفن دفترم زنگ میخوره. تلفن و برداشتم، حاج کاظم بود.

+سلام حاج کاظم.

_سلام. فورا بیا اتاقم. از روی مانیتور نمیخوام باهات حرف بزنم.

کلافه و خسته هووووففففی کشیدم و رفتم دفترش. در زدم و وارد شدم.

+سلام حاج آقا. مخلصم.

_سلام.بشین.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:42

بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و پنجم

رفتم نزدیک میز حاج کاظم ایستادم بدون سلام علیک گفتم:

+حاجی این چه وضعشه؟

_بشین عاکف. صداتم بیار پایین.

نشستم و تا خواستم ادامه بدم، گفت: هیچچی نگو.

شروع کرد سرحرف و باز کرد:

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:42

بسم الله الرحمن الرحیم#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و ششم نکته: یادتونه گفتم میخواستیم بریم مشهد از در خونه که اومدم بیرون، احساس کردم خیابون منتهی به کوچمون چندتا آدم دیدم که مشکوک می زدند؟؟ حاصلش شد این.بگذریم.فورا شروع کردم به بررسی پرونده، برای چندمین بار. هنوز برای شروع یه خرده گیر بودیم. با مسئول امور بین الملل اداره که فامیلیش افضلی بود تماس گرفتم. گف

برچسب: نویسنده: الینا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:42

بسم الله الرحمن الرحیم#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و هفتم توی اداره بودم که دیدم افضلی تماس گرفت. گفت:طبق بررسی های اولیه ما، و اخباری که منابع مستقر در کف خاک دادند، و شما روی اون شخص در ادامه پرونده قبلی مشکوک شدید، باید عرض کنم شخص مورد نظر در فلان شرکت و در فلان نقطه در پاریس مستقر هست.!!ازش تشکر کردم.فوری رفتم روی مانیتور و ارتباط گرفتم با حق پرست. گفت

برچسب: نویسنده: الینا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:42

صفحه بندی