برچسب:
نویسنده: الینا ابراهیمی
بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و چهارم
دیدم تلفن دفترم زنگ میخوره. تلفن و برداشتم، حاج کاظم بود.
+سلام حاج کاظم.
_سلام. فورا بیا اتاقم. از روی مانیتور نمیخوام باهات حرف بزنم.
کلافه و خسته هووووففففی کشیدم و رفتم دفترش. در زدم و وارد شدم.
+سلام حاج آقا. مخلصم.
_سلام.بشین.
برچسب:
نویسنده: الینا ابراهیمی
بسم الله الرحمن الرحیم
#مستند_داستانی_عاکف قسمت بیست و پنجم
رفتم نزدیک میز حاج کاظم ایستادم بدون سلام علیک گفتم:
+حاجی این چه وضعشه؟
_بشین عاکف. صداتم بیار پایین.
نشستم و تا خواستم ادامه بدم، گفت: هیچچی نگو.
شروع کرد سرحرف و باز کرد:
برچسب:
نویسنده: الینا ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: الینا ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: الینا ابراهیمی